خداپرستان
گهی درد تو درمان می نمايد
گهی وصل تو هجران می نمايد
دلی کو يافت از وصل تو درمان
همه دشوارش آسان می نمايد
مرا گه گه بدردی ياد ميکن
که دردت مرهم جان می نمايد
بپرس آخر که بی تو چونم ای جان
که جانم بس پريشان می نمايد
مرا جور و جفا و رنج و محنت
غمت هر دم دگر سان می نمايد
ز جان سير آمدم بی روی خوبت
جهان بر من چو زندان می نمايد
عراقی خود ندارد چشم ورنه
رخت خورشيد تابان می نمايد
(عراقی)
در باره عرفان جای سخن بسيار است. داستان انسان و عشقش به خداوند، همان
داستان است که يک حرف بيش نيست و باز از هر زبان که ميشنويم نامکرر است.
فطرت خدا جوی آدميان، هر کسی را بيک سان بدام عشق ميفکند. گويي خداوند به
هر کس جلوه ای در خور فهم و مقامش مينمايد. به قول شمس مغربی:
رخت هر دم جمالی می نمايد
ز حسن خود مثالی می نمايد
...
جمالت را کمالاتيست بسيار
از آن هر دم کمالی می نمايد
به طور کلی ما با سه گونه متفاوت خدا شناسی و خدا پرستی مواجهيم. سه گروه
متفاوت خدا پرستان عبارتند از:
فلاسفه؛
زاهدان؛ و
عارفان.
نکته ظريفی که نبايد از نظر دور بداريم اين است که در برخی موارد بيش از يک
شخصيت در وجود متبلور ميگردد. يعنی اشخاصی داريم که هم عارف مسلکند، هم
زاهد صفت، و هم فيلسوف منش. پيغمبران و پيشوايان مذهبی بهترين نمونه ها
هستند. شما به شخصيت اميرالمونين نگاه کنيد. ما يک علی دل سوخته و عارف
داريم که در دعای صباح با خداوند اينگونه سخن ميگويد:
خدايا، آيا دست رد به سينه اين مسکين که از گناهان گريخته و به تو پناه
آورده ميزنی؟
اين هدايت جو را که به طلب هدايت به سوی تو آمده بی نصيب ميگذاری؟ خدايا
اين تشنه
را که بر آبگيرهای لطف تو پا نهاده،تشنه لب باز ميگردانی؟ چنين انتظاری
از تو نمی رود
چون که در دل قحطی ها و خشکسالی ها چشمه های رحمت تو همچنان جوشان است.
و يک علی ديگر هم داريم که حيدر ميدان جنگ است و رهبر مسلمانان است و خليفه
امپراطوری اسلامی و اينها همگی مربوط به امور دنيويند و ما نيک ميدانيم که
عارفان را به کار
جهان کاری نيست. آنچنانکه که فروغی بسطامی ميگويد:
من نميگويم که عاقل باش يا ديوانه باش
گر به جانان آشنايي از جهان بيگانه باش
يا ميتوانيم از امام جعفر صادق نام ببريم که هم فيلسوف مذهبی بود هم پيشوای
زاهدان و هم مراد عارفان. گمان ميکنم مقصود و منظورم را به روشنی بيان
نمودم. اينک مستقلا و به اختصار به احوال دو گروه نخست ميپردازيم تا سپس به
تفصيل پيرامون عارفان سخن بگوييم.
۲) فلاسفه
فيلسوفان به دنبال چيستی و چگونگی هستند. ميخواهند مفاهيم آشکار و نهان را
در قالب تعاريف بنشانند. از دغدغه هاشان يکی اين است که خدا را تعريف کنند
و وجودش را با منطق اثبات کنند (اين خصوصا از دغدغه های منطقيونی همچون
فارابی است). ديگر آن است که ميخواهند نظام هستی را درک کنند و حضور خداوند
را در اين نظام تبيين نمايند. شايد در مقام مقايسه فيلسوفان و عارفان بتوان
گفت عارفان در حال حرکت و طی طريقند و فلاسفه در پی شناخت و درک حرکت و
طريق. از ميان فيلسوفان اسلامی ميتوان از فارابی و ملاصدرا و از ميان
متاخرين ميتوان از مرتضی مطهری نام برد.
۳) زاهدان
زاهدان اکثريت قوم خداپرستان را تشکيل ميدهند. زاهد در وحله نخست ميکوشد تا
با ابزار استدلال (علت و معلول، به عنوان مثال) وجود خدا را برای خود به
اثبات برساند و جامه يقين بر پيکر ايمانش بپوشاند. در مرحله بعد، زاهد
مطيع مطلق و بی چون و چرای دستورات خداوند ( احکام دينی) ميگردد. نماز
ميگذارد، لب به روزه فرو می بندد، حج ميرود، امر به معروف و نهی از منکر
ميکند.
ايمان زاهدان، ايمانی است کاسبکارانه (البته در زيباترين و مقدسترين جلوه
آن و جای هيچ خرده ای بر آن نيست). بدين معنا که زاهد دائما در کار حساب
اعمال نيک و بد خويش است. دغدغه پاداش اعمال ثواب و عذاب افعال گناه، دمی
گريبان زاهد را رها نميکند. زاهد هنگام سخن گفتن با خداوند هم کاسبکار است.
از خدا طالب نعمت افزونتر و گره گشايي از مصائب و دستگيری به هنگام
درماندگی است. به هنگام نماز و به گاه دعا از خدا طول عمر، سلامتی، ثروت،
جاه و مقام، همسر خوب، فرزند صالح و ديگر حوائج دنيوی را طلب ميکند.
۴) عارفان
از فيلسوفان گفتيم و به کردار زاهدان هم نظر انداختيم. اينک ميرسيم به حديث
عارفان. ميخواهيم ببينيم اين دلشدگان و سوته دلان خدا را چگونه مي بينند.
ميخواهيم بدانيم رمز و راز پريشانی رهروان طريقت عرفان و باديه نشينان کوي
حيرانی و شيدايی چيست.
عرفا حضور خداوند را نه با دليل و برهان، که با ندای درون ميپذيرند.
عشق اينجا آتش است و عقل دود
عشق چون آمد گريزد عقل زود
(عطار)
ايمان و يقين آنها در اثر يک دريافت درونی حاصل ميگردد. برای عارف لحظه ای
هست که ساغر جانان لبريز از باده جانان ميشود و آفتاب يقين از مشرق نهانشان
طلوع ميکند. سهراب سپهری در کتاب اطاق آبی اين تجربه عارفانه را بدينسان
توصيف ميکند:
...چيزی در من شنيده ميشد. مثل صدای آبی که خواب شما بشنود. جريانی از
سپيده دم چيزها از من ميگذشت و در من به من ميخورد. چشمم چيزی نميديد: خالی
درونم نگاه ميکرد و چيزها ميديد. به سبکی پر ميرسيدم و در خود کم کم بالا
ميرفتم. حضوری کم کم جای مرا ميگرفت. حضوری مثل وزش نور .... غبارم ميريخت.
سبک ميشدم. پر ميکشيدم، اين هوا آشنا بود. از دريچه های محرمانه خوابهايم
آمده بود تو.
مولانا تجربه عرفانی اش را بدينسان وصف ميکند:
بی سر و بی پا سفر ميکردمی
بی لب و دندان شکر ميخوردمی
و محراب از شيدايی حافظ هنگام شنيدن ندای جانانه به فرياد مي آيد:
در نمازم خم ابروی تو در ياد آمد
حالتی رفت که محراب به فرياد آمد
عارفان همچون زاهدان به دنبال سر گشودن از سر کيستی و چيستی خداوند نيستند.
مسئله و دغدغه آنها سوای شناسايی و تحليل است. سهراب سپهری در صدای پای آب
ميگويد:
...کار ما نيست شناسايی راز گل سرخ
کار ما،
شايد اين است
که در افسون گل سرخ شناور باشيم...
و حسين بن منصور حلاج همين معنی را به گونه ای ديگر بيان ميکند که:
معشوق همه ناز باشد نه راز
و از زبان عطار مي شنويم:
مرد دين شو محرم اسرار گرد
وز خيال فلسفی بيزار گرد
يا:
تو اين نکته به عقل در نيابی
که عقل تو کند آنجا خرابی
تو مشنو نکته پيران يونان
نه قول اين خدا دوران دونان
اينگونه است که عارف راز و رمزی در ذات قدسی نمی بيند و بی پرده و بی پروا
مستقيما با خدا سخن ميگويد و با او نرد عشق ميبازد. عارف در پی بهشت و جهنم
نيست و هنگامی که گاه سخن گفتن با معشوق ميرسد از او طلب نعمتی جز بخشش بی
عشقی نميکند و آرزويی جز ديدن رخ يار ندارد.
۵) تفاوتهای زاهدان و عارفان
گفتيم که عارفان در پی محاسبه ثواب و معصيت نيستند. گفتيم که در سر آنان
سودای بهشت و هراس جهنم نيست. يعنی اين سخن را بايد شامل حالشان دانست که
«بهشت را بهشته ام، بهشت من خدا بود». نيز گفتيم که به هنگام سخن گفتن با
معشوق تنها از آرزوی ديدن رخ او سخن ميگويند. شيخ بهايی اين مفهوم را در
اين قالب بيان کرده است:
ما ز دوست غير دوست مقصدی نميخواهيم
حور و جنت ای زاهد بر تو باد ارزانی
ابوالحسن يغما در وصف بهشتی که خود آرزوی آن دارد چنين مي سرايد:
در آن باغ کاين قوم را بار نيست
در او جز گل طلعت يار نيست
...می صاف از جام وحدت به جام
گمارندگان مست وحدت مدام
همه از می لعل ديدار مست
همه فانی از خويش و با دوست هست
و شمس مغربی ميگويد:
کفر و ايمان را به اهل کفر و ايمان واگذار
باش مستغرق در او از کفر و ايمان دم مزن
يا:
آنچنانم ز جام عشق خراب
که ندانم شراب را ز سراب
مدتي شد که فارغ آمده ام
از اميد نعيم و بيم عقاب
نه منعم شناسم و نه نعيم
نه معذب شناسم و نه عذاب
....آنکه حيران و مست و مدهوش است
چه خبر دارد از عقاب و ثواب
عطار نيز در همين معنا گويد:
هر که را در عشق محکم شد قدم
بر گذشت از کفر و از اسلام هم
حافظ نيز با اين کلام عرفانش را به رخ زاهدان و عاقلان ميکشد:
در خرمن صد زاهد و عاقل زند آتش
اين داغ که ما بر دل ديوانه نهاديم
در کتاب اخلاق عارفان در باب تفاوتهای زاهدان (مومنان) و عارفان از قول ابن
عباس ميخوانيم:
معرفت نار است و ايمان نور. معرفت وجد است و ايمان عطا و فرق بين مومن و
عارف
در اين است که مومن به نور خدا مينگرد ولی عارف به خدا مينگرد. و برای مومن
قلب
هست ولی برای عارف قلب نيست. قلب مومن با ذکر خدا آرام ميگيرد ولی عارف
به غير از او آرامش نميگيرد.
در ادامه همان کتاب آمده است:
ذالنون نيز صوفی را از زاهد برتر دانسته است. وی زاهدان را پادشاهان آخرت و
عارفان
را پادشاهان زاهدان ناميده است. احمد مسروق (وفات ۲۲۹ ه.ق.) نيز با وی
موافقت
کرده و عارف را طيار و زاهد را سيار ناميده است.
۶) خدای عارفان
بسياری از عرفای ما متاثر از فلسفه وحدت وجود بوده اند و به همين علت
ادبيات عرفانی ما سرشار است از سطوری که در آنها عارف از نزديکی خود به خدا
سخن ميگويد و در همه جا عکس رخ يار ميبيند.
فروغی بسطامی ميگويد:
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟
کی بوده ای نهفته که پيدا کنم تو را؟
غيبت نکرده ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هويدا کنم تو را...
و از سهراب سپهری:
مادری دارم بهتر از برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدايی که در اين نزديکی ست:
لای اين شب بوها، پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب، روی قانون گياه
من مسلمانم
قبله ام يک گل سرخ
جا نمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من...
و از مولانا:
ای قوم به حج رفته کجاييد، کجاييد؟
معشوق همين جاست بياييد، بياييد
معشوق تو همسايه ديوار به ديوار
در باديه سرگشته شما در چه هواييد؟
...ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد
يکبار از اين خانه بر اين بام بر آييد.
بهاءالدين احمد سلطان ولد، فرزند مولانا نيز همين معنی را به گونه ای ديگر
بيان ميکند:
بگو به حاجی ما حجت ار صواب رواست
و ليکن از بر شيخ سفر به کعبه خطاست
بدان که آب چو نبود تيمم نکوست
چو آب دست دهد آن تيمم تو هباست
مرادت از حج کردن چو ارتضای حق است
يقين به خدمت شيخت بدن بهينه رضاست
از اين رسی به خدا و از آن به اجر و ثواب
ثواب اگر بلند است اين از ان بالاست
و از شيخ بهايی:
روزی که برفتند حريفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من يار طلب کردم و او جلوه گه يار
حاجی به ره مکه و من طالب ديدار
او خانه همی جويد و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تويی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تويي تو
در ميکده و دير که جانانه تويي تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تويي تو
مقصود تويی کعبه و بتخانه بهانه
به جرات ميتوان گفت مهمترين و عمده ترين تفاوت ميان عارفان و زاهدان عشق
است. ابو سعيد ابوالخير ميگويد:
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجودم همگی دوست گرفت
نامی ست ز من بر من و باقی همه اوست
و حافظ ميگويد:
عشقت رسد به فرياد گر خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روايت
خدای عارفان هم عاشق و هم معشوق آنهاست و آنان هميشه در حال عشق بازی کردن
با اين مهرخند. زاهد دائما نگران است مبادا گناهی از او سر زند و به عذاب
گرفتار آيد. پس در پی ثواب ميدود تا پاداش گيرد. زاهد از خدا ذهنيت سلطان
مطلق و مقتدری را دارد که فقط بايد او را پرستيد و اطاعت کرد و لحظه ای
جرات عشق بازی با خداوند را به خود نمی دهد. مولانا در داستان موسی و شبان
برخورد اين دو وجه خداپرستی را بتصوير ميکشد. عتاب موسی از آنجا ناشی ميشود
که هرگز به خود اجازه اينگونه سخن گفتن با خداوند را نداده است. و شبان با
خداوند به عارفانه ترين شيوه و با صميمانه ترين لسان سخن ميگويد:
تو کجايی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
....
دستکت بوسم بمالم پايکت
وقت خواب آيد بروبم جايکت
فقط يک عاشق به خود اجازه ميدهد اينگونه با معشوق سخن بگويد. به زبان و
الفاظ مولانا در اين دو بيت دقت کنيد:
ای يوسف خوشنام ما خوش ميروی بر بام ما
ای درشکسته جام ما، ای بر دريده دام ما
...
ای دلبر و مقصود ما، ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما، نظاره کن در دود ما
مي بينيد چگونه با معشوق سخن ميگويد و چنين صفتهای انسانی بر او ميدهد. اين
عاشقانه ترين زبان سخن گفتن با معبود است.
در کتاب حلاج و راز اناالحق به نقل از يکی از مريدان حلاج ميخوانيم:
وقتی حسين منصور لب به سخن ميگشود چون با حقيقت مطلق و عالمی که عشق
و شور از آن نشات ميگرفت در تماس بود، بدينجهت احساس ميکردم کاينات با همه
جلال و جبروتش در برابر سنگينی کلام عشق آفرينش به لرزه در ميايد.
و باز در همان کتاب ميخوانيم:
حلاج بهمه دوستان و مشتاقانش ميگفت، درک و کشف رازهای کاينات از طريق عشق
ممکن است. با عشق من توانستم پرده از راز بردارم. وقتی که عاشق شدم احساس
کردم حيات تازه ای پيدا کرده ام. تولدی تازه ...
۷) زبان عرفان
پيش از به پايان رساندن اين بحث (که سری دراز دارد) ميخواهم نکاتی چند
پيرامون زبان عارفان متذکر شوم. در زبان عارفان و در ادبيات عرفانی الفاظ
بار معنايي متفاوتی نسبت به معانی جاری و روزمره دارند. عرفا به قول سهراب
سپهری چشمها را شسته اند و جور ديگر مي بينند. هنگامه مطالعه آثار صوفيان و
به گاه غور در ادبيات عرفانی به مفاهيم و لغاتی بر ميخوريم که نزد ما معانی
مذموم و نازيبا دارند اما عارف آنها را ممدوح و زيبا می بيند. به همين دليل
در ادبيات عرفانی معانی متضاد با هم و در کنار هم ميايند. درد و آرامش در
زبان روزمره، دو کلمه با بارهای معنايی متفاوتند. در نزد ما کلمه نخستين
مفهومی ناخوشايند دارد و ديگری معنايي خوشايند و پسنديده. اما به پيش عارف
هر دو زيبا و خوشايندند. از همين جنسند الفاضی از قبيل: فراق و وصال، مرگ
و زندگی، گريه و خنده، و ...
عطار ميگويد:
قومی که در فنا به دل يکدگر زيند
روزی هزار بار بميرند و برزيند
هر لحظه شان ز هجر به دری دگر کشد
تا هر نفس ز وصل به جانی دگر زيند
منصور حلاج ميفرمايد:
گر در کمندم ميکشی، شکرانه جان را ميدهم
کان دل که صيد عشق شد دوست شمارد دام را
و از زبان شمس مغربی ميشنويم:
گه از روی تو مجموعم گه از زلفت پريشانم
کزين در ظلمت کفرم وزان در نور ايمانم
و از فخر الدين عراقی:
خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پايانش تو باشی
و نيز از مولانا:
زهر در حلقومشان شکر بود
سنگ اندر راهشان گوهر بود
يا:
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد
بو العجب من عاشق اين هر دو ضد
چون منشاء هر چيز خداست و هر بود و نبودی قائم به ذات اوست پس همه چيز
زيباست و خوشايند عارف. به قول حافظ و در بيان او «دردم از يادم است و
درمان نيز هم». چون آفريننده کل هستی خداست پس بايد که بر همه عالم عاشق
بود. سعدی در اين معنا ميفرمايد:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
به ارادت بکشم درد که شاهد ساقی است
به حلاوت بخورم زهر که درمان هم از اوست
...غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقيا باده بده شادی آن کين غم از اوست